با رئوف … تا درگاه

 

  • با رئوف … تا درگاه   :

 

  •                                                                                                                           سید فرید قاسمی

نیمه نخست دهه 1350، پاتوق دلبستگان انگشت شمار بی مشوق فرهنگ و هنر شهر ما، چاپخانه ها، دفترهای نمایندگی مطبوعات و کتابفروشی ها،کتابخانه پارک شهر، شب شعر و حوالی دکه «عمو برفی» بود.

مهر بی شائبه و خالصانه زنده یاد مرحوم « حاج غلامحسین کریمی پور » و بوی دلپذیر مرکب چاپ دستکم هفته ای یک بار مرا به چاپخانه دانش می کشاند. اول با هوشنگ رئوف را در قد و قواره یک چاپکار ماهر در آن چاپخانه دیدم. «ماشینچی » بود. از پای « ملخی » به طرف « مسطح » می رفت. « فرم » ها را از علی محمد بستانچی می گرفت و به « ماشین » می بست. دو تا دستهاش مرکبی بود اما شعر خط خطی از او ندیدم. شعر را پاک می نوشت. با همان  دستها به قول داستان نویسان سیگاری می گیراند و پیاپی پُک های عمیق  می زد. در هم نشینی دست و لب ، گاه صورتش هم از مرکب خال خالی می شد. همان زمان که نوجوانی بیش نبودم در گفت و گو با رئوف متوجه شدم با چاپکاری صرف رو به رو نیستم. بعدها دریافتم که عشق به کلمه و کلام او را چاپخانه گزین کرده است . ماه ها و سال ها گذشت و به شناخت بیشتری از رئوف رسیدم. بیست و شش سروده اش را در سفره خورشید (تهران: نیما ، 1353 ) خواندم. دفتر شعرش اگر چه نام ناشر تهرانی را بر صفحه عنوان و شناسنامه داشت اما در چاپخانه دانش به وسیله خودش حروفچینی و چاپ شد. به طورکلی هر آنچه در دهه های 1340  و 1350 در شهر ما نشر شد پای رئوف در میان بود. حرف به حرف بسیاری از سالنامه ها، کتاب های تاریخی با دستان او هم نشین شدند و کلمه و سطر و صفحه و کتاب را شکل دادند. به نشریه های خرم آباد در کتاب پیشینه ارتباطات و تاریخ مطبوعات خرم آباد اشاره شده اما نشریه هایی بودند که در خرم آباد چاپ شدند ولی نشریه خرم آباد محسوب نمی شوند. مثل گاهنامه صدا ( 1351 تا 1352 ) و یا کتاب های دیگر که باید سیاهه ای از آنها فراهم آید. هر آنچه هم با نام لُرستان دور از شهر و دیار چاپ می شد دستکم شعری از رئوف را با خود داشت مانند جُنگ فلک الافلاک و …

سه دهه پیش از این که فکر تدوین تاریخ شفاهی خرم آباد افتادم. پس از دهها گفت و گو با افراد گوناگون به سراغ هوشنگ رئوف رفتم تا داستان زندگی اش را که پاره ای از تاریخ چاپ و نشر شهرمان است ثبت و ضبط کنم. چنین گفت : « 1/1/1330  در محله باجگیران خرم آباد متولد شدم. دوره ابتدایی را در دبستان فردوسی ( بهمنیار ) گذراندم. سال 1342 به دبیرستان پهلوی رفتم. شبانه سیکل را گرفتم و ترک تحصیل کردم. از  پنج سالگی کودک کارگر بودم. کار می کردم و همراه دلم می رفتم. پدرم کارگر ماشته بافی / موج بافی بود. شرایط مالی خانواده ام به گونه ای بود که نمی توانستم درس بخوانم از پنج سالگی تامین نفت چراغ خانه بر عهده من بود روزانه یک یا دو ریال نفت می خریدم.  افراد متمول شهر چراغ توری و زنبوری داشتند و ما گردسوز. هرشب باید با بطری نفت به خانه می رفتم. با کتابهای غیر درسی از سوم ابتدایی آشنا شدم. حسین کُرد و امیر ارسلان برای کارگران می خواندم. فامیل هم برای کتابخوانی شبانه به سراغم می آمدند. دو سه سال در دبستان قاری صبحگاهی قرآن بودم. به هیات انصارالحسین مرحومان وجودی و قبادی هم می رفتم. ماه رمضان هرشب برنامه داشتند و یازده ماه دیگر هفته ای دو بار شب های دو شنبه و جمعه. سه ماه تابستان 1341 در چاپخانه دانش کار کردم و به چاپ و چاپخانه علاقه مند شدم. سال بعد یا به سخن درست تر از اول تیر 1342 تا امروز در چاپخانه مشغول به کار هستم. مبتدی وارد شدم اما به خاطر ذوق و علاقه سریع حروف چین و ماشینچی شدم. حدود یک سال و نیم گذشت تا کارگر کارآمدی شوم. به طور کلی وسایل چاپ آن دوره با امروز متفاوت بود. تمام اعضای بدن باید درگیر با ماشین می شد. مثل چرخ خیاطی پا می زدیم تا فلکه ماشین راه بیفتد دست چپ به سمت دهان می رفت انگشتان را خیس می کردیم یک برگ بر می داشتیم توی صفحه برای چاپ می گذاشتیم و با دست راست تک برگ چاپ شده را روی سایر برگ های چاپ شده قرار می دادیم. مغز هم کار می کرد باید برگ ها را می شمردیم: یک ، دو ، سه ، .. صد … صدو پنجاه و … بچه و مقاوم بودم. الآن اثر بیماری ها یکی یکی هویدا می شود و قرص خور حرفه ای شده ام. بعد از این دوره ماشین ملخی آمد. به محض آن که آقای عزیزالله حجاریان چاپخانه علمی را در خرم آباد تاسیس کرد رقابتی بین دو چاپخانه در گرفت. در مقابل نان دانش، آقای حجاریان نام چاپخانه را علمی گذاشت. با اندک فاصله ای این دو چاپخانه در دو سوی یک خیابان قرار داشتند. آقای حجاریان ماشین ملخی  وارد کرد مرحوم کریمی پور هم ناچار شد به آبادن برود و یک ماشین ملخی دست دوم بیاورد. از روزی که چاپ ملخی در چاپخانه به کار افتاد تابلو چاپخانه را تغییر دادیم و بر روی شیشه نوشتیم: چاپ خودکار دانش. چاپخانه خودکار شد اما از کار ما کم نشد. باید پا به پای ماشین ملخی کار می کردیم و سرعت ما با ماشین هماهنگ می شد باید ماشین ملخی نمی خوابید. دو نفر حروفچین برای یک ماشین ملخی وقت کم می آوردند. با این که فراغتی نداشتیم فقط می توانستیم 15 تا 16 فرم چاپ کنیم. البته به نسبت قبل سه برابر شده بود. پیش از ورود ملخی فقط 5 فرم چاپ می کردیم.

سال های آغازین کارم در چاپخانه دانش، سه نفر در چاپخانه مشغول کار بودند: عزت اله فیلی، غفور یادگاری، علی بستانچی. آقایان فیلی و یادگاری به مشاغل دیگر رفتند اما علی بستانچی تا آخرین روز عُمر در چاپخانه حروفچینی می کرد. البته مرحوم غلامحسین کریمی پور نیز تا پایان عُمرش را در چاپخانه گذراند.

از کارهای ارزنده ای که سال اول کارم در چاپخانه دانش چاپ شد سالنامه بهار بود. سالنامه را آقای یادگاری و بستانچی چیدند و من هم کمک کردم. اما کار برجسته خودم حروفچینی و چاپ کتاب آثار باستانی و تاریخی لُرستان است. کار خیلی سنگین بود. متن را حروفچینی و چاپ می کردم و گراورها را گراورسازی عادل در چهار راه سیدعلی تهران می ساخت. کل گراوارهای چاپخانه دانش را گراورسازی عادل می ساخت. روال ما این بود که تصویرها را پُست می کردیم بعد از 10 تا 12 روز پُستچی گراورها را تحویل چاپخانه می داد. با همه تلاشی که می کردم فقط می توانستم با ماشین مسطح هر هفته 16 صفحه از کتاب آثار باستانی و تاریخی را چاپ کنم. حروفچینی، غلط گیری و اعراب گذاری و چاپ این کتاب بیش از یک سال طول کشید. بعد از چاپ کل فرم ها را یک روز با یک دستگاه مینی بوس برای صحافی به چاپخانه بهمن تهران منتقل کردند. سالنامه دانشسرای مقدماتی خرم آباد، کتاب شرح حال کارمندان دولت و جزوه هایی برای دفتر مذهبی کارخانه سیمان فارسیت دورود از دیگر کارهای عمده ام در چاپخانه دانش بود. از دیگر ویژگی های مرحوم کریمی پور مدیر چاپخانه دانش مبارزه او با دستگاه حاکم بود. به یاد دارم در سال های 1346 یا 1347 که 16 و یا 17 ساله بودم ما مشغول کار بودیم و مرحوم کریمی پور هم با دوستانش  صحبت می کرد که به یک باره ماموران وارد چاپخانه شدند و به تفتیش پرداختند. اعلامیه ای در کشو میز مرحوم کریمی پور بود و ایشان نمی خواست که به دست ماموران بیفتد. به یکی از دوستانش با اشاره فهماند که اعلامیه را بردارد و در جیبش بگذارد اما او امتناع کرد. مرحوم کریمی پور ناچار شد اعلامیه را به من بدهد. من هم که ماجراجو بودم بلافاصله اعلامیه را ریز ریز کردم و خوردم! ماموران که رفتند دل درد امانم را برید. مرحوم کریمی پور اعلامیه را خواست گفتم: خوردمش. تعجب کرد و با نگاهی مهربانانه نوازشم کرد. خاطره های  بسیاری از دوران کار در چاپخانه دانش دارم. یکی دیگر از خاطره هایم در روزگار موسوم به انقلاب سفید اتفاق افتاد. بحث آزادی زنان در گرفته بود. ارتش سفارش داد یک کارت چاپ کنیم. طرف دیگر کارت سفید بود. مرحوم کریمی پور طرف سفید کارت این جمله را چاپ کرد: « از فروش کالا به بانوان بی حجاب معذوریم». کارت ها را به دست من داد و گفت از چهار راه بانک تا دوازده برجی به تمام مغازه دارها بده. من هم همین کار را کردم بعضی از مغازه دارها ترسیدند و کارت را نگرفتند. به هرصورت کارت ها پخش شد. اما ارتش علیه چاپخانه دانش و مرحوم کریمی پور شکایت کرد. ماموران ریختن توی  چاپخانه و کریمی پور را دستگیر کردند. برای مرحوم کریمی پور که مکرر دستگیر شده بود، بازداشت امری عادی بود. به یاد دارم هر کتاب ممنوعه ای که به او می دادند چاپ می کرد. یک بار صدا: جُنگ آثار برجسته نویسندگان را چاپ کرده بود. کوششگر جُنگ را در خوزستان گرفته بودند اعتراف کرده بود که کتابم در چاپخانه دانش خرم آباد چاپ شده، بعد از این اعتراف ماموران به چاپخانه آمدند و همه چیز را به هم زدند. به یادم از وسایل و حروف هایمان تپه ای درست شد. یکی از ماموران گفت: « هوشنگ رافت کیه » گفتم: من هوشنگ رئوف ام. گفت: خُب ! … یا سال 1353 کتاب های نسیم خاکسار و یا کتاب های انتشارات نیما در خرم آباد چاپ می شد. یکی دو کتاب انتشارات نیما در خرم آباد مجوز گرفته بود اما وزارت فرهنگ و هنر اعتراض کرد که چرامجوز چنین کتاب هایی را اداره کل فرهنگ و هنر لُرستان صادر کرده است و دردسر برای آقای ایزدپناه مدیر کل فرهنگ و هنر درست شد. ایشان هم به تهران رفت و گفت: « من خارج کشور بوده ام در غیابم این مجوزها صادر شده است». درست می گفت چون آقای دلاوری معاون ایشان مجوزها را صادر کرده بود. یک مورد دیگر انتشار کتاب سفره خورشید: دفتر شعر خودم بود که انتشارات نیما در سال 1353 منتشر کرد. کتابم را به مبلغ 600 تومان قطعی خرید و با سرمایه خودش انتشار داد. شعرهایم را خودم حروفچینی و چاپ کردم. 1500 یا 2000 نسخه چاپ شد با قیمت تک نسخه سه تومان. به یاد دارم دفتر شعرم 90 صفحه بود بعد از صدور مجوز 52 صفحه شده بود و بسیاری از شعرهایم را حذف کرده بودند. البته پیش از آن که سفره خورشید را چاپ کنم. آدم شناخته شده ای در شعر شده بودم . 18 ساله بودم که شعرم در مجله فردوسی چاپ شد. فردوسی در آن سال ها پرچمدار شعر روز و جایگاه شاعران برجسته بود. مسوولیت صفحه شعر فردوسی را منوچهر آتشی بر عهده داشت. محمد معلم هم مسوول صفحه شعر صبح امروز بود. در صبح امروز هم شعرهایم چاپ شد. در روزنامه کیهان و مجله اطلاعات بانوان و نشریه های دیگر. در نشریه های محلی هم شعرهایم چاپ می شد. از جنگ فلک الافلاک و سالنامه دانشسرای مقدماتی تا بامداد: نشریه دبیرستان امیرکبیر بود که به همت حسن نصراللهی تدوین می شد ، در آن نشریه شعرم چاپ شد. در آغاز اهل شعر در خرم آباد حوالی کتابفروشی محمدی یکدیگر را پیدا کردند که منجر به حضور در شب های شعر پارک شهر و انجمن ادب و قلم فرهنگ و هنر شد. سال های 1348  و 1349 عرصه ای برای بروز و ظهور نوپردازان در خرم آباد نبود. بعدها به مرور در بعضی  جلسه ها که گهگاه در سالن شیر و خورشید برگزار می شد و اقبال عمومی از نوپردازان سبب شد اندک فضایی در رادیو و فرهنگ و هنر برای نوپردازان پیدا شود. دغدغه روز و شب ما  در آن سال ها شعر بود. آن صمیمیت ها و دغدغه ها را بعدها کمتر دیدم و دورهایی ندیدم. از آن سال های خوش باید از غلامحسین نصیری پور یاد کنم. به خرم آباد آمده بود من که جوانی 18 ساله بودم دَم در سینما آزیتا او را دیدم. جلو رفتم و بعد از سلام خودم را معرفی کردم. نصیری پور در شعر خوانی های کتابخانه پارک شهر شرکت می کرد. از حمزه موسوی پور هم باید یاد کنم در شرکت نفت کار می کرد صاحب کتاب بود و شعر دلنشین می گفت : در آن سال ها مرحوم حشمت الله رشیدی تاکسی داشت. بعد از ظهرها با آقایان نصیری پور ، نوری زاده و اسحاق عیدی به بیابان های خرم آباد می رفتیم و عکس می گرفتیم. تا یادم نرفته به یک سال اقامت در تهران هم اشاره کنم از اواسط 1349 تا اواسط 1350 مقیم تهران بودم. در شرکت چاپ افق حروفچین سربی شدم. پاتوقم مجله فردوسی و محافل ادبی بود. بعد از ظهرهای دوشنبه نصرت رحمانی و منوچهر آتشی و یدالله رویایی به انجمن دوشیزگان و بانوان می رفتند و شعر می خواندند من هم سعی ام این بود در این جلسات شرکت کنم. شب های جمعه به کاخ جوانان می رفتم و شعر می خواندم. بر حسب اتفاق یک روز آقای نصرت الله مسعودی را در تهران دیدم و با هم به شب شعر کاخ جوانان رفتیم. سال 1354 که آقای محمد احمدی مجور چاپخانه گرفت به دنبال نیروی متخصص بود. آقای دلاوری معاون وقت فرهنگ و هنر مرا به ایشان معرفی کرد. حقوقم در چاپخانه دانش 1500 تومان بود. آقای احمدی ماهانه 2000 تومان برایم در نظر گرفت. آقای احمدی ساختمان چاپخانه را تهیه کرده بود و می خواست برای خرید ماشین آلات به تهران برود. مرا هم همراه خود بُرد و پا به پای ایشان ماشین آلات خریداری شد و من ده روز در تهران زیر نظر آقای جانسون کارشناس شرکت ایران سوئد کار با افست را یاد گرفتم و از 1354 تا 1368 به مدت 14 سال در چاپخانه امیرکبیر کار کردم. در چاپخانه امیر کبیر کتابها و نشریه های بسیاری را چاپ کردیم. کتاب های آقای مرتضی جزایری، مرگ عنایت نوشته فضل الله رزازی ، کتاب های اداره کل فرهنگ و هنر، اداره کل اطلاعات و جهانگردی و بعد اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، کتاب های شهرداری خرم آباد ، کمیته ملی پیکار با بی سوادی، سازمان جلب سیاحان و سایر سازمان ها، اداره ها و نهادها و نیز کتاب هایی که ناشرش پدید آورنده اثر بود. سال 1357 در چاپخانه کم کار شدیم و همه وقتم در تظاهرات می گذشت. آقای احمدی گاهی می گفت « بیا بعضی کارها را انجام بده » که من پاسخ می دادم: تا پیروز نشود نمی آیم. توی خیابان و بیکار بودم و به چاپخانه نمی رفتم، آقای احمدی گفت:« حداقل آیندگان را بفروش». مدتی آیندگان  فروختم تا انقلاب پیروز شد و به چاپخانه بازگشتم. به یاد دارم در سال 1358 دفتر شعر آقای اسحاق عیدی را با عنوان « لری ها » چاپ کردیم اما ایشان پشیمان شد و اجازه صحافی نداد و نسخه های چاپ شده را از بین بُرد. اما این که چرا پس از سفره خورشد دفتر شعر چاپ نکردم دلیلش این است که همیشه یک احساس حقارت با من است. شعرهایی که بعد از 1364 گفته ام در دفتری با عنوان « رنگ نسیم » آماده سازی شده، شعرهایی است که از نظر فرم و ساختار شبیه به هم هستند. بعضی پیشتر در مطبوعات چاپ شده و تعدادی همیچ جا چاپ نشده، اما در چاپ مجموعه تردید دارم. سال 1350 کاری را شروع کردم با عنوان « کُولای سِیت بَوَنم » که بازسرایی تک بیت های لُری است.  معتقدم شعر لُری با ترجمه واژه به واژه اُفت می کند. بار عاطفی نخواهد داشت. تمام بار عاطفی تک بیت ها را با حس و حال خودم پیوند  داده ام. تک بیت هایی نوشته ام. اعراب گذاری شده تا فارسی زبانان از خواندنشان لذت ببرد. سال 1354 مقاله ای نوشتم با عنوان « شعر لُری آینه ای برابر تاریخ » در آن مقاله نوشتم که چگونه شاعران لُر کوه را در قالب شعر تکه تکه می کنند و گاهی وقت ها لطیف از برگ پونه سایبان می سازند. این مقاله هم می تواند در آمدی بر بازسرایی باشد. دهه 1360 و 1370 به کوه پناه بُردم در گروه کوهنوردی یافته فعال بودم. دو سه شماره نشریه شباهنگ هم از سوی گروه منتشر شد. در یکی از صعودها بر فراز سفید کوه ، صدا و سیما فیلمبرداری کرد. متن روی فیلم نوشتم. در آن فیلم حضور دارم. از شبکه سه  پخش شد. یک نسخه فیلم در آرشیو گروه کوهنوردی یافته موجود است … »

باری، آنچه خواندید گفته های هوشنگ رئوف بود. بدیهی است که زندگی نامه خود گفت به مراتب ارجح تر از سرگذشتنامه دیگر نوشت است. او پس از 32 سال سابقه کار در چاپخانه های دانش (خرم آباد) ، افق (تهران) و امیر کبیر (خرم آباد) ، در سال 1374 چاپخانه رئوف را در خرم آباد تاسیس کرد. چاپخانه رئوف تنها چاپخانه ای است در خرم آباد که  جا به جایی نداشته  و اکنون با  لیتوگرافی مجهز، با یک دستگاه افست یک ورقی، یک دستگاه افست نیم ورقی، یک دستگاه ملخی ، دستگاه پرینتر، رایانه و چاپگر، کپی سرعتی دیجیتالی رنگی و نیز پنج کارگر: دو چاپکر افست ، دو حروفچین دستی و رایانه ای و یک صحاف در حال فعالیت است. چاپخانه رئوف به سبب آن که چاپکاری شاعر مدیریتش را بر عهده دارد تا کنون دفتر شعر « به لهجه برگ بر بام آبان» سروده های نصرتالله مسعودی ، « مفرغ و بلوط» شعر شاعران لُرستان به کوشش محمد کاظم علی پور، « سراب آرزوها»  دفتر شعر رسول بداق و شماری کتاب و نشریه برای اداره ها ، سازمان ها و دانشگاهها به چاپ  رسانده است.

هوشنگ رئوف اکنون پایدارترین چاپکار تاریخ شهر ماست. با نیم قرن پیشینه ! او اگر شاعر هم نبود به سبب پنجاه سال تکثیر دانایی باید به احترام اش می ایستادیم و حرمت او را پاس می داشتیم. سپاسگزاریم از دوستان گرانقدر بهرام سلاحورزی و عبدالرضا شهبازی که «درگاه» را وسیله این پاسداشت قرار دادند.

  • منبع  : وبلاگ فصل نامه ادبی در گاه – شماره دو فصل نامه – پاییز 1391 -به قلم استاد فرید قاسمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تشخیص ربات نبودن *Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

ما برای بهتر ارائه دادن خدمات به شما بازدیدکننده محترم از کوکی مرورگر استفاده می کنیم.